تبليغاتX
••»»(د و س ت )»»~••

••»»(د و س ت )»»~••



1.چارلي چاپلين ميگه : شايد زندگي آن جشني نباشد که آرزويش را داشتي اما حال که به آن دعوت

شدي تا ميتواني زيبا برقص.

2.چارلي چاپلين : انسان باش ، پاكدل و يكدل ، زيرا كه ".گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن

هزار بارقابل تحمل تر از پـست وبي عاطفه بودن است.

3.چارلي چاپلين : دخترم ! اگر روزي دل به مـردي آفتـاب گونه بستي ،بااويـكدل بــاش وبـه راستـي

اورادوسـت بدارومعنـي اينرا،وظيفه خـود در قـبــال ايــن مـوضــوع بــدان . به مادرت گفته ام كـه در ايـن

خصـوص بـراي تـو نامه اي بنويسـد، اوبهـتـر از من معنـي عشـق رامـي داند..اوبـراي تعريـف عشـق كه

معنـي آن يـكـدلــي است شـايـستـه تـرازمـن است ... دختـرم هيچكس وهـيــچ چيـز ديگررادر اين

جهـان نـمي توان يافـت كه شايستـه آنباشـد كـه دختري نـاخن پـاي خــود رابـه خـاطرآن عريـان كنـد...

4.از دشتمن خودت يكبار بترس و از دوست خودت هزار بار. چارلي چاپلي

+ نوشته شده در 7 Apr 2008 3 PM توسط پویا |


   


دلم را هيچکس باور نداشت

      هيچکس کاري به کار من نداشت....

                     بنويسيد بعد مرگم روي سنگ

                                 با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ....

                                                        او که خوابيده است در اين گور سرد

                                                                                  بودنش را هيچکس باور نکرد.

          

+ نوشته شده در 10 Mar 2008 11 PM توسط پویا |


              

شب در كارنامه سياه زندگي اش چه كرده است

                                            كه افتخار گرفتن اين همه ستاره را دارد

+ نوشته شده در 10 Mar 2008 11 PM توسط پویا |


        

 

+ نوشته شده در 27 Feb 2008 11 PM توسط پویا |


روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد.

جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه

تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند
.
مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت

آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟


مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود.

قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي

را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.


در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به

او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.


مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من

مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟


پيرمرد گفت:درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي

كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را

جدا كرده ام و به او بخشيده ام.

                                 

هرگز نگو كه دوست داري اگر حقيقتا بدان اهميت نمي دهي.... درباره احساست سخن نگو اگر واقعا

وجود ندارد .... هرگز دستي را نگير وقتي قصد شكستن قلبش را داري... هرگز نگو براي هميشه وقتي

مي داني كه جدا مي شوي... هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري.... هرگز سلامي

نده وقتي مي داني كه خداحافظي در پيش است .... به كسي نگو كه تنها اوست وقتي در فكرت به

ديگري فكر مي كني.... قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري


+ نوشته شده در 25 Feb 2008 11 PM توسط پویا |


                       

بیا برادر آرام.برادر خیال نزدیک.برادر آبی دور.اتاق اندیشه تنهایت را رها مکن.

 

اما بیا.بیا که اینجا قدم های باران نم نم  پائیز تو را می خواهد..بیا که  فکر

 

سفرم.سفر جنوب تا شمال شهر کودکی.

 

عمری از ترک ها نمانده.تو که می دانی.هنوز ننوشته ام.نروم می شکنم...!

 

بیا برادرم.بطری های عرق,زیر خاک هفت ساله باغچه بی تابی

 

 می کنند.خون من و تو را می خواهند.بیا برادر که نشئه گی,

 

 بی قرار ماست.بیا  برادرم که دیگر کدئین و اتانول  تسکین ما نیست.

 

بوی خاک کهنه کوچه های زرد را نفس بکش.این ها همه بهانه است.

 

باور نکن.من هنوز از کویر می ترسم و شب ها از ترس آبجی خانم

 

 است که چشمانم نمی آساید.من تازه دانسته ام که با ایسم ها

 

 نمی شود لطیفه گفت.من غرق در یک غریق مرده ام که ساحل هم

 

 نمی خواهد جنازه عفونیش را باز پس گیرد.هنوز وقتی می خوانم

 

 بودن یا نبودن؟ خطورم می کند کشیدن یا نکشیدن؟

 

 این جمعه بازار نشانی اش اشتباهیست.و یا من و تو را به جای

 

 عروسک های کوکی می فروشند.بیا تا برایت لی لی حوزک بخوانم.

 

بیا تا گردگیری کنیم.بیا مطرب شویم و رقاصه هرزه تا شرافت را به

 

 عروسک سازها بیاموزیم.باید... باید...نمی دانم!!!شاید باید اینجا باشی

 

 تا بدانم.هنوز دانستنم زود است.بیا برادر.بیا.

 

تو که می دانی...من مورچه نیستم!!!

 

 

 

اتاق دور!!!

 

 

 

 

دلتنگت بودم.همین آمد!

+ نوشته شده در 24 Feb 2008 11 PM توسط پویا |


در قبرستان همه مرده ها از تعجب سکته کردند، تازه وارد ها به مرگ طبیعی مرده اند!!!

-  موش به بچه هایش شیر می داد ، بیچاره سلطان جنگل !

+ نوشته شده در 24 Feb 2008 11 PM توسط پویا |


        

 

عاشق                           عاشق تر

 

نبود در تار و پودش           دیدی گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه دیدار این خونه

فقط  خوابه ، تو که رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره  از درو دیوارش غم

عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ،  بیا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و  گنجشک  کلاغای

سیاه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابیده  توی  دنیای خاموشی  ،   دیگه  ساعت رو

طاقچه شده کارش فراموشی  ،  شده کارش فراموشی  ،  دیگه  بارون  نمی

باره  اگر چه  ابر سیاه  ،  تو که  نیستی  توی  این خونه ،   دیگه  آشفته

بازاریست  ،  تموم  گل ها  خشکیدن مثل خار بیابون ها ،  دیگه  از

رنگ  و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت

گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

گفتم که تو می دونی،سرخاک

تو می میرم ، ولی

تا لحظه مردن

نمی گیرم

دل از

 تو

 

                                                                 

+ نوشته شده در 24 Feb 2008 11 PM توسط پویا |


                                                                                  
به فرزندم بياموزيد در مدرسه بهتر است مردود شود، امّا با تقلّب به قبولی نرسد.

 ارزش های زندگی را به او ياد بدهيد و به او ياد بدهيد كه در اوج اندوه، تبسّم كند.

 به او بياموزيد كه در اشك ريختن خجالتی وجود ندارد. به او بياموزيد كه می تواند براي فكر و شعورش مبلغی تعيين كند، امّا قيمت گذاری برای دل بی معناست.

اگر می توانيد نقش مهم كتاب را در زندگی آموزش دهيد.
 
در كار تدريس به فرزندم ملايمت به خرج دهيد، امّا از او يک ناز پرورده نسازيد.

 توقّع زيادی است امّا ببينيد كه می توانيد چه كار كنيد!

+ نوشته شده در 24 Feb 2008 11 PM توسط پویا |


                   

خواستم یه چیزه قابل توجه براتون بزارم تا بتونم جلب توجه کنم امیدوارم خوشتون بیاد

نمونه از بهترین عبارات عاشقانه :

1) ما نه برای یافتن فردی کامل، بلکه برای دیدن کامل یک فرد ناکامل عاشق میشویم. – سام کین

2) من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نیست که چه کار می کنید، که هستید و کجا زندگی می کنید؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت. – جولیا رابرتز

3) دوستت دارم نه به خاطر اینکه چه کسی هستی، به این خاطر که وقتی با توام چه کسی میشوم. – ناشناس

4) زندگی به ما آموخته که عشق در نگاه خیره به یکدیگر نیست، بلکه در یک سو نگریستن است. – آنتونیو دو سنت اگزوپری

5) در عشق حقیقی، کوتاهترین فاصله بسیار طولانی است و از طولانی ترین فاصله ها می توان پل زد. –هانس نوون

6) عشق یعنی وقتی دور هستید دلتنگ شوید اما از درون احساس گرما کنید چون در قلبتان به هم نزدیکید. – کی نودسن

7) اگر هر بار که لبخند بر لبانم می نشانی، می توانستم به آسمان بروم و ستاره ای بچینم، آسمان شب دیگر مثل کف دست بود. – ناشناس

8) بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند—باید آنها را با قلبتان احساس کنید. –هلن کلر

9) این عشق نیست که دنیا را می چرخاند، عشق چیزی است که چرخش آنرا ارزشمند می کند. – فرانکلین پی جونز

10) اگر معنای عشق را می فهمم، همه به خاطر توست. – هرمان هسه

+ نوشته شده در 18 Feb 2008 10 PM توسط پویا |


در اول روز والنتاین رو به همگی دوستان تبریک میگم امروز می خوام برای شما روایت مشهور والنتاین شرح بدم
امید وارم خوشتون بیاد


در صده سوم میلادی که مطابق می‌شود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده‌است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته‌است از جمله اینکه مردان مجرد نسبت به آنانی كه همسر و فرزند دارند سربازان جنگجوتر و بهتری هستند. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن می‌کند. کلودیوس به قدری بی‌رحم وفرمانش به اندازه‌ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتاین (والنتیوس)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می‌کرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار می‌شود و دستور می‌دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شود. با توجه به آنچه كه در افسانه آمده كشيش ولنتاين برای او نامه‍ايی نوشته و آنها را با نوشتن «از طرف ولنتاين تو» (From Your Valentine) امضاء کرده است، اصطلاحي كه تا به امروز مورد استفاده قرار گرفته و به وفور بر روی كارتهای ولنتاين مشاهده می‌‌شود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق بر خلاف قانون کلودیوس دوم اعدام می‌شود. بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می‌دانند و از آن زمان والنتاین تبدیل به نمادی برای عشق شده است


                                     



+ نوشته شده در 11 Feb 2008 9 PM توسط پویا |


                                 
                                        


              

                                جهان جام و اجل ساقی، فلک می
                      خلایق باده  نوش از مجلس   وی
                      خلاصی نیست اصلاُ هیچ کس را
                      از این جام واز این ساقی ازاین می

+ نوشته شده در 10 Feb 2008 10 PM توسط پویا |


                                     
                                                          ساقیا امشب صدایم با صدایت ساز نیست
                                                        یا که بسیار مستم یا که سازت ساز نیست.

   این دفعه عکس خودم رو گذاشتم امیدوارم از این وب  به طور کامل دیدن کنید مطالب جالبی داره (به نظر خودم)اگه انتقادی هم دارید تو نظرات مطرح کنید خوشحال میشم              

+ نوشته شده در 10 Feb 2008 10 PM توسط پویا |





من به هر شاخه نشستم
 دل به هر دانه که بستم
 سوگ تازه اي نوشته روي سينه ي شکستم
من اسير سرنوشتم
سرنوشت پير و زشتم
 جاي حرف خوب بودن
حرف رفتن رو نوشتم
تو هنوز اول راهي
راه من ، راه تباهي
جفت پرواز تو بازه
جفت من کفتر چاهي
 فصل من فصل خزونه
 يه خزونه بي نشونه
 حيفه از من ديگه گفتم
 کارمن ديگه تمومه
تو سرانگشتاي بارون
من تولدي نديدم
 گل گلدون حياط رو
توي تاريکي نچيدم
 من سراينده دردم
عاشق گلهاي زردم
 اما حتي ديگه امروز
شعرامم خط خطي کردم
تو هنوز اول راهي
 راه من ، راه تباهي
جفت پرواز تو بازه
جفت من کفتر چاهي


+ نوشته شده در 10 Feb 2008 9 PM توسط پویا |


                       

عشق عبارت است از يك نوع محبت و وابستگي افراطي كه اراده عاشق مسخ معشوق شده و آرامش خود را تنها در گرو معشوق خود مي طلبد.عشق حقيقي و عشقي كه از روي درك قلبي باشد هر گز بديل و جانشين ندارد و عشق هايي كه به فراموشي سپرده شوند يا چيزي ديگر جايگزين آن شود عادت يا هوس به حساب مي آيند.اساس عشق بر پايه نياز استوار است وهر فرد بر اساس نيازهاي خود عشق خود را پي ريزي ميكند. عشق هميشه مابين دو جنس مخالف نيست و هميشه اهداف غريضي ندارد.گاه پيش مي آيد كه يك فرد شيفته و شيداي دوست خود مي شود و نا خودآگاه احساس مي كند كه وجود اين دوست نقش اساسي در زندگي او بازي مي كند و عدم رابطه دائمي با او زندگي روزمره وي را مختل مي سازد.اين نوع عشق ها از روي غريضه نيست و به آنها عشق هاي مقطعي يا احساسي گفته مي شود كه بيشتر خاص سنين نوجواني است. عوامل مختلفي بر بوجود آمدن اين نوع عشق ها موثرند، كه براي شناخت اين دلايل، بايد فرد روانكاوي شود. اما عواملي چون كمبود محبت ، درون گرايي،فرارازافكار مايوس كننده، الگو گيري ،احساس حس برتري طرف مقابل و وجود صفات خاصي در طرف مقابل مانند شكل ظاهري ، صداي دلنشين و خلق و خوي برتر باعث اين وابستگي افراطي مي شود. دامنه اين عشق ها تا حدي است كه فرد ناخداگاه عاشق معلم ،استاد،يا افرادي مي شود كه از نظر سن و سال و موقعيت اجتماعي هيچ سنخيتي با او ندارند.مشكل اساسي در اين نوع عشق ها اين است كه چون انگيزه مشتركي براي محبت دو جانبه در بين نيست، بيشتر اين عشق ها موجب سرخوردگي و نا اميدي عاشق ميشود.مگر اينكه اين نياز دو جانبه باشد يا عاشق براي رفع نيازهاي اساسي خود نسبت به بي تفاوتي معشوق گذشت كند.اين قبيل عشق ها، از سنين بلوغ جسمي تا بلوغ عقلي به اوج خود ميرسند. بسياري عشق هاي ديگر بصورت غريضي و نياز طبيعي فرد را به سمت عاشق شدن سوق مي دهد، مانند عشق بين دختر و پسر.در اينجا فرد با برخورد با طرف مقابل يك سري صفات برجسته اي از فرد را در نظر ميگيرد و چون اين صفات براي او اشكال يا رفتار ايده آل مي باشند. عاشق، دارنده اين خصوصيات مي شود.گاه پيش مي آيد كه اين صفات بسيار معمولي و براي ديگران مسخره است. اما در نظر عاشق اين رفتار قابل ستايش هستند.مشكل اين نوع عشق ها زماني بروز ميكند كه عاشق به مدت طولاني در كنار معشوق خود باقي بماند تا هم اين صفات كه در نظر او بهترين بودند كم رنگ شود و هم عيب هايي را كه معشوق پنهان ميكرد، يا خود عاشق ، بواسطه افراط در عشق خود نمي ديد.هويدا شوند.در اين نوع عشق به خاطر افراط و غلو درنگاه عاشق و انتظارهاي بلند پروازانه عاشق از معشوق اين عشق تبديل به تنفر و انزجار مي شود. نوعي ديگر عشق كه به عشق متقابل يا رابطه معقول معروف است. كه براساس شناخت متقابل دو فرد بوجود مي آيد.كه اين دو فرد در فرصت مناسب با تعقل و تفكر همه صفات خوب و بد همديگر را در نظر مي گيرند.واز برآورد همه خصوصيات همديگر عاشق يكديگر مي شوند.در اين نوع عشق كه بسيار كمياب است هر دو فرد عاشق صفات نيكوي يكديگر شده و هر دو نسبت به عيب هاي هم چشم پوشي ميكنند.مسلم است كه چون اين عشق بر اساس خرد و انديشه پي ريزي شده است ، نتايج خوبي را عايد مي كند و موجب آرامش هر دو طرف است.براي بوجود آمدن اين نوع عشق عواملي دخيل مي باشند از جمله اين عوامل هم شاني فردي و اجتماعي ، شناخت و برسي همه جانبه، فرهنگ و گذشت دو جانبه ، راستگويي و صداقت ،هم فكري و نيازهاي هم سو از عوامل شاخص مي باشند.

+ نوشته شده در 10 Feb 2008 9 PM توسط پویا |


توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين ميليونها
ستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت رو به
خودش جلب مي كنه.
بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره رو اونقدر تماشا
مي كني تا بالاخره به خواب مي ري.
اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري از
اون ستاره نيست.
اون موقعي است كه تموم غماي دنيا
هري ميريزه تو دلت.
بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نمي كني.
تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي..
باز هم زندگي مي كني..نفس مي كشي و
دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليونها ميليون
ستاره ديگه نگاه نكني.

بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي
قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب مي ري و
ميبيني اثري از اون ستاره نيست.
بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نمي كني.
تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي..
باز هم زندگي مي كني..نفس مي كشي و
دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه نخواي به اون
ميليونها ميليون
ستاره ديگه نگاه نكني.
اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ
يه ستاره زيباي ديگه.
همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره ای
كه توي آسمون وجود داره.
اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره
چون تو با نهايت وجود دوستش داري.


+ نوشته شده در 10 Feb 2008 3 PM توسط پویا |




                                                              اشكي كه بي صداست
                                                پشتي كه بي پناست
                                                دستي كه بسته است
                                                پايي كه خسته است
                                                دلي كه عاشق است
                                                حرفي كه صادق است
                                                شعري كه بي بهاست
                                                 شرمي كه آشناست
                                                   دارايي من است
                                                   ارزاني شماست



+ نوشته شده در 10 Feb 2008 3 PM توسط پویا |


         


ای از عشق پاک من همیشه مست/ من تو را آسان نیاوردم به دست/ من تو را آسان نیاوردم به دست/ بارها این کودک احساس من/ زیر باران های اشک من نشست/ من تو را آسان نیاوردم به دست/ در دل آتش نشستن کار آسانی نبود/ راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود/ با غروری هم قد و بالای بام آسمان/ بارها در خود شکستن کار آسانی نبود/ بارها این دل به جرم عاشقی/ زیر سنگینیه بار غم شکست/ من تو را آسان نیاوردم به دست/ در به دست آوردنت بردباری ها شده/ بی قراری ها شده شب زنده داری ها شده/ در به دست آوردنت پایداری ها شده/ با ظلم و جور روزگارسازگاری ها شده/ ای از عشق پاک من همیشه مست/ من تو را آسان نیاوردم به دست/ بارها این کودک احساس من/ زیر باران های اشک من نشست/ من تو را آسان نیاوردم به دست/ ..........................................................................................

+ نوشته شده در 10 Feb 2008 2 PM توسط پویا |


                                  
 
هر انساني دوست دارد صاحب قدرت و شهرت شود و مورد توجه ديگران قرارگيرد. در بسياري از مواقع همين انگيزه مطرح شدن در جمع به بشر كمك مي كند كه در امور خود دست به خلاقيت بزند ودر كنار مطرح شدن نام خود به پيشرفت علم و تكنولوژي , هنر و فرهنگ و ديگر عرصه هاي اجتماعي كمك كند. همانگونه كه شاعري با سرودن شعر خود يا هنر مندي با خلق اثر خود لذت مي برد و به آرامش مي رسد .عده اي هم با حس رياست و برتري طلبي بر جمع در صدد آرام كردن خود هستند.همانطور كه كودكان هنرمند در ابتداي كودكي ذوق و هنر خويش را نشان مي دهند.كودكان قدرت طلب و سلطه جو هم اين صفت خود را در اعمال و رفتار خود به نمايش مي گذارند.چنين كودكاني توانا در محيط هاي مناسب پرورش مي يابند و با آموزش هايي كه فرا مي گيرند خردورزي را هم چاشني توانايي مديريتي خود كرده تبديل به رهبران و مديران شايسته مي شوند..اما صفت شهرت طلبي و سلطه جويي هميشه افراد كاردان و با لياقت تحويل جامعه نمي دهد.چه بسياري از همين افراد قدرت طلب كه از اين توانايي خود به شكل درستي استفاده نكردند يا انسان هاي خردمندي نبوده و با ناداني خود چهره هاي منفوري را در طول تاريخ از خود ساخته اند و باعث نگون بختي جامعه اي شده ا ند. همانطور كه رهبران خردمند و توانا جامعه اي را به پيشرفت و تعالي مي رسانند و سرنوشت نيكو و درخشاني براي مردمان خود رقم مي زنند رهبران نالايق و بي كفايت نيز جامعه را رو به تباهي ونيستي به پيش ميبرند.زماني كه كورش كبير حقوق همه مردم را برابر مي دانست و به افكار و عقايد ملت هاي مختلف احترام مي گذاشت وپس از فتح سرزمينها به مردمان آن سرزمين اجازه مي داد تا بر دين و عقايد خود پابر جا بمانند و حاكم خويش را خود تعيين كنند در نتيجه همين رفتار انساني و كردار شايسته بود كه مردم هم راه تمدن و تعالي را پيشه خود مي ساختند.وخدمت به ديگران را وظيفه خود مي دانستند.اما رهبري كه مستبد است و همه چيز را فداي خود و عقايد خود مي سازد مسلم است كه مردمان زير گروه او هم فقط به منافع شخصي خود مي انيشند و حاضرند همه چيز را فداي خواسته هاي خودكنند.مسلم است كه چنين مردمي هرگز صاحب فرهنگ و تمدن نخواهند شد.و هر روز از فضيلت هاي اخلاقي فاصله مي گيرند. اما صرف نالايق بودن رهبر آن نيست كه بطور آشكار بر مردمان خود ظلم و جفا روا كند كه در اين صورت جامعه تحت جور او زوتر به ستوه آمده ودر پي چاره كار بر مي آيند.اماهميشه مهلكترين ضربه از سوي رهبراني بر جامعه وارد مي شود كه اين رهبران گرفتار بيماري خودشيفتگي هستند است .آنان به واسطه تمجيدها وستايش هاي اطرافيان خود, خويشتن را باور مي كنند و تصور مي نمايند راه وروش آنها به حدي صحيح است كه بايد همه چيز فدا ي هدف آنها شود.آنان در برابر هرگونه انتقاد يا راهنمايي هاي دوستانه به شدت مقاومت مي كنند و هر مخالفتي را حركتي از سوي دشمن فرضي قلمداد مي نمايند چون آنان به حدي ازبيماري خودشيفتگي رسيده اند كه قادر نيستند هيچ صداي مخالفي را تحمل نمايند چه رسد كه بخواهند افكار مخالف را مورد گفتمان قرار دهند.نمونه چنين رهبراني(فيدل كاسترو) رهبر انقلاب كوباو(کيم جونگ ايل) رهبر كنوني كره شمالي و ديگر رهبراني كه كشور خود را به باد فنا داده و حاضر نيستند قدمي از اهداف و عقايد نادرست خود به عقب برگردند.اگر اين رهبران به گذشته كشور خود نظري بيفكنند يا به كشورهاي اطراف خود بنگرند در مي يابند كه چه سرنوشت شومي را براي كشور خود رقم زده اند. خود شيفتگي رهبران هنگامي به مرحله خطرناكتري وارد مي شود كه اين رهبران يا ادعاي خدايي كنند يا ادعا كنند كه نماينده خدا بر روي زمين هستند ووظيفه دارند همچون يك قيم فرزانه سرنوشت مردم نادان را رقم بزنند.اينجا مخالف با يك انسان خودشيفته مخالفت با فرمان خداست و سزاي آن مرگ است.رهبراني كه به دنبال پياده كردن عقيده و ايدئولوژي خود در سطح جهان هستند و خود را نماينده خدا مي دانند مسلم است كه هر وسيله اي را براي رسيدن به هدف فدا ميكنند حتي اگر اين وسيله سرزمين آبا و اجدادي او باشد. چون آنان هدف خود را فراتر از سرزمين خود مي دانند و معتقدند هدفهاي خدايي مرز و قراردادي نمي شناسد.اين افراد براي اصول گرايان وپيروان آن مذهب و عقيده رهبراني اسوه و مقدس هستند و فرمان آنان به هر قيمتي لازم الاجراست.اما وطن پرستان در پي آن هستند كه سرنوشت سرزمين شان به دست خودشان اداره شود و هر زمامداري تنها در فكر پيشرفت و ترقي كشورخود باشد.وتنها مصلحت مملكت ومردم را در نظر داشته باشد و هرگز گرفتارعقايد و عقيده هاي بسته نباشد.
                                                                                                                                       
                                   
                                              

                                          دیگه این که ارزش نظر داشتن داشت که!

+ نوشته شده در 10 Feb 2008 2 PM توسط پویا |


بعضی تنها‌تر..



و بعضی‌ها هم مهربانتر...


حالا شما از کدام دسته هستید؟

+ نوشته شده در 10 Feb 2008 1 PM توسط پویا |



خدا به انسان دو دست داده دو تا پا داده دو تا گوش داده ولی میدونی چرا یه دونه قلب داده برایه اینکه بگردی دومیشو پیدا کنی
میدونی چرا بین انگشت ها فاصله است؟؟برایه این که روزی این فاصله با دستهایه دیگری پر شود

اگه یه روز از کناره پرندای رد شدی و نپرید فکر نکن تو رو ندیده بدون که تو رو ادم حساب نکرده
اگه خواستی بفهمی چقدر دوست دارم برو زیر بارون دستا تو باز کن هر چقدر بارون جمع کردی تو منو دوست داری هر چقدر جمع نکردی من تو رو دوست دارم
اگه خواستی بفهمی که تا به کی دوست دارم ۱۰ تا شاخه گل مصنوعی بگیر هر موقع اخرین گل پژمرده شد بدون که از یادم رفت
ی وقتی که داشتی میرفتی من فقط نگاهت کردم چون برایه گریه کردن یه عمر وقت داشتم ولی برایه دیدن تو........
میگی بارنو دوست دارم با چتر میری زیرش میگی پرنده ها رو دوست دارم تو قفس زندانیش میکنی میگی گل دوست دارم از شاخه میکنی انتظار داری نترسم وقتی میگی دوستم داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در 10 Feb 2008 1 PM توسط پویا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام به شما دوستان عزیز
از این که لطف کردید و وب منو نگاه کردید ممنون هستم
ID:Poya-w2


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

3/24/2008 - 4/9/2008

2/24/2008 - 3/11/2008
2/27/2008 - 3/4/2008
2/20/2008 - 2/26/2008
2/11/2008 - 2/19/2008
1/25/2008 - 2/10/2008



پیوندها

هیچ وقت عاشق نشو
یک دانشجوی آزاد
گروه ژابیز
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس